شهدا
مدافع حرم زینبی شهید علی حسینی کاهکش |
به بعضی تصاویر باید خیره شد؛ به بعضی تصاویر باید بیشتر نگاهکرد.اما با دیدن بعضی تصاویر، ناخودآگاه سر را به نشانه شرمندگی پایین میاندازیم و زیر لب زمزمه می کنیم یا لیتنا کنا معکم... |
تک تیراندازی که در 40 روز 40 داعشی را به درک رساند مهندس حسینی کاهکش علی رغم اینکه در شرکت نفت کار میکرد و وضع مالی خوبی داشت، همه موقعیتهای خوبش را رها کرد و بسیجیوار عازم دفاع از حریم اهلبیت شد و پس از هلاکت 40 داعش به شهادت رسید. ماندگارترین صحنهای که از شهید علی حسینیکاهکش در ذهنمان مانده، جملهای است که او با ماژیک سبز روی دیواری نوشته است:«اینکه تیر یا ترکش به تو و من اصابت کند و بمیریم که شهادت نیست. دشمن هم با تیر و ترکش میمیرد. شهادت آن زمان شهادت است و زیباست که به تکلیف عمل کرده باشیم و مزد و اجر آن را خداوند تعیین کند و آن موقع است که شهادت، شهادت است و عندربهمیرزقون است...» جملهای که خیلی سریع در فضای مجازی پخش شد و نام شهید حسینیکاهکش را سر زبانها انداخت. |
میگفت به خاطر ظلمی که در حق مردم سوریه میشود میخواهم بروم. من به عنوان برادر به علی گفتم آنجا جنگ و گلوله و آتش است و حضورت در سوریه خطرات زیادی دارد و شرایط را برایش توضیح دادم. علی در جواب حرفهایم میگفت اگر ما الان به سوریه نرویم باید با تروریستها داخل اهواز بجنگیم. میگفت اینها میخواهند حرم حضرت زینب(س) را خراب کنند و ما باید برویم تا نگذاریم داخل حرم بشوند و به حرم حضرت آسیبی برسانند. در رفتن مُصر بود و میگفت باید بروم.
سر پر شوری داشت و بچه پرشوری بود. بسیار نترس و مثبت بود. طوری نبود که بگویم از سر بیکاری یا اجبار به سوریه رفت بلکه کاملاً داوطلبانه اقدام به رفتن کرد.
میدانید علی آقا چقدر حقوق میگرفت؟
شما برادر و همدم شهید بودید و بیشتر از هر کسی از رازهایش خبر دارید. جوانی که درس خوانده و کار خوبی هم دارد، چه دلیلی او را به سوریه میان جنگ و آتش میکشاند؟
باور کنید خودم هم ماندهام. قبل از رفتن خیلی با علی صحبت کردم و شرایط آنجا را توضیح دادم تا بلکه از رفتن منصرف شود. چون همین یک برادر را داشتم و برادر دیگری ندارم. همین دو پسر بودیم و مادرمان ناخوش احوال بود و الان بعد از شهادت علی حالش بدتر هم شده است. تمام اینها را به علی گفتم ولی او انتخابش را کرده بود.
از شنیدن خبر شهادت برادر کوچکترتان چه احساسی داشتید؟
حلب در آسایشگاهی که میخوابید این جمله را نوشته و دوستانش عکسش را گرفتند و چاپ کردند و در بنر و قاب برای پدرم آوردند. خودمان هم آنطوری که باید و شاید علی را نشناختیم. علی خیلی بچه توداری بود. نمیگفت چه کار میکنم. اگر ما نمیدیدیم نمیگفت به چه کسی کمک میکند. به ما هم نگفت 3 میلیون از حسابم خالی کردم و برای بچهها لباس و اسباببازی خریدهام. اینها را ما تازه بعداً از دوستانش شنیدیم. حتی تمدید کرده بود که برنگردد. به خودم در تلفن گفت برنمیگردم و سردار طاهری که به خانهمان آمد گفت خیلی التماس کرد که بماند. اگر علی شهید نمیشد مطمئناً برنمیگشت و همانجا میماند.
علی با همکاران و دوستانش برخورد خوبی داشت. دو سالی میشد که در فکر رفتن بود. میگفت بابا الان موقعیتی است که من بروم و اگر نروم دیگر حضورم به چه دردی میخورد. اگر چهار جوان مثل من جلوی اینها را نگیرند چند ماه دیگر در بانه و مریوان و شهرهای مرزی باید با اینها بجنگیم. گفت بابا میروم اگر خدا قبول کرد و من را قابل دانست شهید میشوم، اگر نه این دین گردنم هست و باید بروم. میگفت من تصمیم گرفتهام در این راه قدم بگذارم و از این راه بهتر هم چیزی نیست. خدا گواه است ممکن است از چشم خودم بدی دیده باشم ولی از علی جز احترام و محبت به پدر و مادر چیزی ندیدم.
